بررسی الگوی عملیاتی شهید سلیمانی در جنگ بوکمال برای غلبه بر اراده آمریکا
عملیاتِ تحقیرِ قُلدرها
بررسی الگوی عملیاتی شهید سلیمانی در اهمیت راهبردی عملیات آزادسازی «بوکمال» و بازنمایی صحنه رویارویی مستقیم اما مدیریتشده میان «محور مقاومت» و «ایالات متحده آمریکا» در این یادداشت میخوانید.
جنگ پدیدهای است که اگرچه با ابزارهای مادی و سختافزاری به پیش میرود، اما سرنوشت آن اغلب در لایههای شناختی و روانشناختی تعیین میشود. تاریخ منازعات بشری مشحون از نبردهایی است که در آنها، طرفی که زرادخانه بزرگتری داشته، لزوماً برنده نهایی نبوده است. این پارادوکس ظاهری، در ادبیات مطالعات استراتژیک با مفهوم «جنگ ارادهها» (War of Wills) توضیح داده میشود؛ وضعیتی که در آن هدف اصلی، درهمشکستن عزم حریف برای تداوم مبارزه است، نه صرفاً نابودی فیزیکی او.
در دوران معاصر، جنگ داخلی سوریه و بهویژه عملیات راهبردی آزادسازی «بوکمال»، یکی از برجستهترین آزمایشگاههای عملی برای آزمون این مفهوم نظری بوده است. این عملیات که نقطه پایان نبرد سردار بزرگ اسلام شهید حاج قاسم سلیمانی با «سرزمین خلافت داعش» محسوب میشود، صحنه رویارویی مستقیم اما مدیریتشدی میان «محور مقاومت» و «ایالات متحده آمریکا» بود.[1]
در این نوشتار تحلیلی، تلاش خواهیم کرد با تلفیق مبانی نظری بازدارندگی و روایت میدانی عملیات بوکمال، نشان دهیم که چگونه فرماندهی میدانی مقاومت با بهرهگیری از اصول «بازی بزدل» (Chicken Game) و «دیپلماسی اجبار»، توانست برتری تکنولوژیک و هوایی رقیب را خنثی کرده و اراده سیاسی خود را بر میدان دیکته کند.
* آناتومی جنگ ارادهها؛ از کلاوزویتس تا شلینگ
برای درک عمیق آنچه در «بادیة الشام» (مسیری که نیروهای مقاومت طی کردند تا به البوکمال برسند) رخ داد، ابتدا باید ماهیت قدرت در «جنگ ارادهها» را تبیین کرد. در این چارچوب، «قدرت» به حجم «توان تخریبی» فروکاسته نمیشود. همانطور که «کارل فون کلاوزویتس»، استراتژیست کلاسیک پروسی، در شاهکار خود «در باب جنگ» تأکید میکند، جنگ ترکیبی از نیروهای فیزیکی و نیروهای دارای ذهنیت پیروز (Moral Forces) است. از دید کلاوزویتس، اراده و شجاعت سرباز و فرمانده، ضریبی است که در توان فیزیکی ضرب میشود و قدرت واقعی جنگی را میسازد. اگر این ضریب (اراده) به صفر میل کند، حتی بزرگترین ارتشها نیز کارایی خود را از دست میدهند.
در دوران مدرن، این مفهوم در نظریههای بازدارندگی تکامل یافت. در معادله کلاسیک بازدارندگی، «بازدارندگی» مساوی است با «قابلیت × اراده». به این معنا که در اینجا قابلیت معادل با «توان تخریب» یا ترکیبی از «قدرت تسلیحاتی، امکان آفندی، اشراف اطلاعاتی و…» و اراده معادل با «میزان عزم فرماندهی و نیروهای حاضر در نبرد برای نیل به اهداف تعیین شده و پرداخت هزینه در مسیر دستیابی به هدف» میباشد.
«توماس شلینگ»، اقتصاددان و نظریهپرداز برجسته برنده نوبل، بازدارندگی را نوعی «دیپلماسی مبتنی بر تهدید» میداند. به باور او، در فضایی که طرفین قابلیت آسیبرسانی دارند، پیروزی از آنِ کسی است که بتواند نشان دهد برای پذیرش ریسک و تحمل هزینه، «مصممتر» است. مفهوم «تهدیدی که بخشی از آن به شانس واگذار میشود» نزد شلینگ، دقیقاً به همین منطق اشاره دارد: هر طرف میکوشد طرف مقابل را قانع کند که در بازی خطرناک «مارپیچ تصاعد ریسک»، او دیرتر از بازی خارج خواهد شد.
– اعتبار تهدید و ادراکِ قدرت
نکته کلیدی در جنگ ارادهها، مفهوم «اعتبار» (Credibility) است. «هانس مورگنتا»، پدر واقعگرایی کلاسیک در روابط بینالملل، در بحث «سیاست اعتبار و حیثیت» استدلال میکند که هدف سیاستِ نمایش قدرت، تحت تأثیر قرار دادن ذهن ناظران است. اگر یک بازیگر تهدید کند اما در لحظه سرنوشتساز عقبنشینی کند، نهتنها آن نبرد را باخته، بلکه «سرمایه اعتباری» خود را برای بحرانهای آینده نیز نابود کرده است.
در مقابل، نظریهپردازانی مانند «روبرت جرویس» در روانشناسی سیاسی نشان دادهاند که تصمیمگیران نه با واقعیت عینی، بلکه با «ادراک» خود از اراده طرف مقابل کار میکنند. سیگنالدهی راهبردی (Strategic Signaling) – مانند استقرار نیرو، اعلام خطوط قرمز، مانورهای نظامی و… – تلاشی برای مهندسی این ادراک است. بنابراین، جنگ ارادهها در واقع جنگی برای مدیریت ادراک حریف نسبت به «آستانه تحمل درد» و «ریسکپذیری» ماست.
* نامتقارنی اراده در برابر نامتقارنی قدرت؛ الگوی مقاومت
پرسش مهم این است: چگونه یک بازیگر با توان نظامی کمتر (مثل گروههای مقاومت) میتواند بر یک ابرقدرت با توان نظامی فائقه (مثل آمریکا یا اسرائیل) در جنگ ارادهها پیروز شود؟
پاسخ در نظریه «توازن علایق» (Balance of Interests) و مفهوم جنگ نامتقارن نهفته است. «الکساندر جورج»، نظریهپرداز مشهور «دیپلماسی اجبار» معتقد است که موفقیت در وادار کردن حریف به تغییر رفتار، تنها به قدرت نظامی بستگی ندارد، بلکه به «انگیزه» طرفین وابسته است. اگر موضوع منازعه برای بازیگر ضعیفتر «حیاتی» و «وجود» باشد، اما برای بازیگر قویتر صرفاً یک منافع «حاشیهای» یا «توسعهطلبانه» تلقی شود، بازیگر ضعیفتر انگیزه و اراده بیشتری برای مقاومت و تحمل هزینه خواهد داشت.
این همان الگویی است که در جنگ ۳۳ روزه سال ۲۰۰۶ میان حزبالله و رژیم صهیونیستی مشاهده شد. به تعبیر «مت ماتئوس» (Matt M. Matthews) در نهاد آموزشی USACAC ارتش آمریکا[2]، با اینکه اسرائیل برتری قاطع سختافزاری داشت، حزبالله توانست خود را بهعنوان بازیگری مقاوم با آستانه تحمل بالا تثبیت کند. «دنیل سابلمن»، استاد دانشگاه عبری اورشلیم، در پژوهشی برای مرکز بلفر اشاره میکند که «بازیگر غیردولتی میتواند با برجستهسازی اراده و تابآوری، شکافی میان توازن عینی قدرت و توازن ادراکشده ایجاد کند.»
این مبانی نظری، زیربنای درک رویدادی است که در شرق سوریه و در عملیات بوکمال به وقوع پیوست؛ جایی که «اراده» بر «تکنولوژی» غلبه کرد.
* عملیات بوکمال: صحنه نمایشِ «بازی بزدل»
عملیات آزادسازی بوکمال، از منظر استراتژیک دارای لایههای متعددی بود: از فروپاشی نهایی خلافت داعش تا تثبیت کریدور تهران-مدیترانه. اما یکی از دراماتیکترین ابعاد آن، رویارویی مستقیم نیروهای مقاومت با «خطوط قرمز» ترسیمشده توسط ایالات متحده بود.
– ژئوپلیتیک منطقه «تنف»
بر آگاهان پوشیده نیست که عملیات آزادسازی بوکمال، بخشی از طرح گستردهتری برای آزادسازی شرق سوریه و نوار مرزی مشترک با عراق بود. برای آزادسازی شرق سوریه، سه محور در نظر گرفته شده بود؛ محور شمالی که از شرق حلب (دیر حافر) به سمت دیرالزور حرکت میکرد و ارتش سوریه در این محور با پشتیبانی روسیه حضور داشت، محور مرکزی که از شرق دمشق و شرق حمص به سمت «بوکمال» و «میادین» میرفتند و محور جنوبی که از سویدا در طول نوار مرزی اردن حرکت میکرد تا به «بوکمال» برسد. در محور مرکزی نیروهای مقاومت به صورت مستقیم و بیواسطه و در محور جنوبی مستشاران مقاومت در کنار نیروهای بسیج مردمی سوریه – که زیر نظر مستشاران ایرانی شکل گرفته و فرماندهی میشدند – محوریت داشتند. آنچه در ادامه بیان میشود، به صورت مستقیم به دو محور مرکزی و جنوبی برمیگردد که باعث آزادسازی شهر مرزی بوکمال شد.
چالش اصلی در دو محور مرکزی و جنوبی، مانعی به نام «قلمرو اختصاصی ایالات متحده» بود. ارتش آمریکا با احداث پایگاه نظامی «تنف» در مثلث مرزی سوریه، عراق و اردن، منطقهای به شعاع ۱۰۰ کیلومتر را بهعنوان منطقه «تحرک ممنوع» (Deconfliction Zone) اعلام کرده بود. منطق آمریکا روشن بود: «هر جنبندهای که وارد این دایره شود، بمباران خواهد شد.» این یک نمونه کلاسیک از «بازدارندگی از طریق ایجاد منطقه منع تردد» بود.
– لحظه برخورد: آزمون عملی نظریه بازیها
در اینجا، صحنه نبرد دقیقاً شبیه مدل «بازی بزدل» (Chicken Game) در نظریه بازیها شد. در این مدل، دو راننده با سرعت به سمت یکدیگر (یا به سمت پرتگاه) حرکت میکنند؛ هر کس زودتر ترمز کند یا منحرف شود، «بزدل» محسوب میشود و بازی را میبازد. اگر هیچکس کنار نکشد، تصادف (جنگ تمامعیار) رخ میدهد.
نیروهای محور جنوبی اگر مسیر خود را ادامه میدادند، باید دقیقاً از پایگاه تنف عبور میکردند. نیروهای محور شرقی دمشق نیز باید حریم ۱۰۰ کیلومتری را نقض میکردند. در این نقطه حساس، سردار شهید سلیمانی تصمیمی میگیرد که مصداق بارز «مدیریت ریسک تهاجمی» است. دستور صادر شد: «حریم آمریکا را نقض کنید و به سمت هدف (داعش) بروید.»
با ورود ستونهای مقاومت به حریم ممنوعه، هواپیماهای آمریکایی ابتدا اعلامیههای هشدارآمیز پخش کردند و سپس برای نشان دادن جدیت خود (سیگنالینگ)، حاشیه جاده و مسیر عبور را بمباران کردند. پیام آمریکا این بود: «ما اراده شلیک داریم.»
– «سلام من را به باکری برسان!»
اوج جنگ ارادهها در پیامی نهفته است که حاج قاسم سلیمانی به سردار نوعیاقدم (فرمانده میدانی محور) مخابره کرد. زمانی که نیروها در فرودگاه «السین» (نقطه تماس با حریم پنتاگون) زیر آتش هشداری بودند، سلیمانی پیامی میدهد که در تاریخ نبردهای منطقه ماندگار شد: «ابوحسین! آمریکا گفته میزنم، یقین دارم که این منطقه را میزند، برو ببینیم میزند یا نه! اگر زد که سلام من را به باکری برسان، اگر نزد که میآیم و میبینمت.»
این جمله، فراتر از یک تعارف نظامی، یک دکترین عملیاتی بود. در این لحظه، فرمانده مقاومت عملاً «فرمان خودرو» را از پنجره بیرون انداخت (استعاره معروف توماس شلینگ برای پیروزی در بازی بزدل). وقتی طرف مقابل میفهمد که شما گزینه «توقف» را از روی میز خود حذف کردهاید و آماده شهادت (بالاترین هزینه ممکن) هستید، محاسباتش به هم میریزد.
آمریکا در موقعیت دشواری قرار گرفت: یا باید ستونهای نظامی را که مدعی مبارزه با داعش بودند، مستقیماً نابود میکرد و وارد یک جنگ گسترده و نامشخص با ایران و محور مقاومت میشد، یا باید اعتبار خط قرمز خود را قربانی میکرد تا از تصاعد بحران جلوگیری کند.
* نتیجه نبرد: عقبنشینی و تثبیت نظم جدید
نتیجه این قمار استراتژیک، پیروزی اراده میدانی بر برتری هوایی بود. ایالات متحده وقتی عزم راسخ مقاومت را دید، دچار تردید شد. طبق منطق الکساندر جورج، آمریکا فاقد انگیزه حیاتی برای شروع یک جنگ جدید در آن نقطه بود، در حالی که برای مقاومت، اتصال زمینی به عراق یک هدف «حیاتی» محسوب میشد.
طرف آمریکایی نهایتاً کوتاه آمد و طی تماس با واسطههای روسی، حریم خود را به ۵۵ کیلومتر کاهش داد. این عقبنشینی تاکتیکی، پیامدهای استراتژیک عظیمی داشت:
- شکست «منطقه حائل» (عامل گسست جغرافیایی): نیروهای مقاومت توانستند مسیر مستقیم به سمت بوکمال را طی کنند و نهایتاً مرز زمینی میان بغداد و دمشق بازگشایی شد. در واقع از طرفی تنف و از طرف دیگر قلمرو تحت تصرف حکومت خلافت خودخوانده داعش، به مثابه دو محدوده جغرافیایی نقش «حائل» را میان قلمرو دمشق و بغداد ایفا میکردند که با کاهش مساحت منطقه نخست (قلمرو آمریکا در تنف) و آزادسازی منطقه دوم (مناطق اشغالی داعش در مرز عراق و سوریه)، ایده منطقه حائل به تاریخ پیوست و پیوستگی جغرافیایی قلمرو مقاومت از بغداد تا دمشق محقق شد.
- تغییر محاسبات همسایگان: حکومت اردن که تا پیش از آن به حمایتهای آمریکا دلگرم بود، با مشاهده ناتوانی آمریکا در متوقف کردن مقاومت و همچنین تأمین امنیت مرزها توسط نیروهای سوری و مقاومت، تغییر رویکرد داد. این امر مقدمهای شد تا امان خواستار بازگشت حاکمیت دمشق بر مرزهای جنوبی (استانهای درعا و قنیطره) شود.
- تثبیت کریدور راهبردی: این عملیات یکی از حلقههای مفقوده کریدور تهران-مدیترانه را تکمیل کرد؛ موضوعی که فراتر از یک دستاورد نظامی، بهعنوان پایهای برای نظم جدید منطقهای تلقی میشود.
* درسهای عملیات بوکمال برای تصمیمگیران
تجربه عملیات بوکمال و ادبیات نظری پشتیبان آن، درسهای مهمی برای سیاستگذاران و فرماندهان نظامی دارد:
- 1) مدیریت هوشمندانه ریسک: بازدارندگی تنها با انباشت سلاح حاصل نمیشود. همانطور که «رابرت پاپ»، متخصص استراتژیهای نظامی، در تحلیل خود از بمبارانهای هوایی استدلال میکند، نیروی هوایی به تنهایی نمیتواند اراده یک نیروی زمینی مصمم را که حاضر به پرداخت هزینه است، درهم بشکند. سیاستگذار باید بتواند در لحظات بحرانی، ضمن حفظ کانالهای دیپلماتیک برای خروج از بنبست، آمادگی خود برای «پرداخت هزینه» را به شکلی معتبر به نمایش بگذارد.
- 2) همراستایی گفتار و کردار: اعتبار تهدید (Credibility) سرمایهای است که به سختی به دست میآید و به آسانی از دست میرود. آمریکا در ماجرای تنف، خط قرمزی کشید که آمادگی دفاع نهایی از آن را نداشت. درس راهبردی این است: «هرگز تهدیدی نکنید که قصد یا توان اجرای آن را در صورت عبور حریف از خط قرمز ندارید.»
- 3) ترکیب بازدارندگی و مشروعیت: در عملیات بوکمال، مقاومت تنها بر زور تکیه نکرد؛ بلکه با تأکید بر تمایزگذاری رفتاری (رعایت حقوق مردم و مبارزه واقعی با داعش)، نوعی مشروعیت برای خود ایجاد کرد که هزینه حمله آمریکا به آنها را از نظر افکار عمومی بالا برد.
- 4) ایجاد مسیر خروج آبرومندانه: یکی از درسهای عملیات بوکمال، مقایسه محور مرکزی و جنوبی است. نیروهای محور جنوبی، پیشروی در نوار مرزی اردن را متوقف کردند تا به پادگاه تنف و اردوگاه رکبان نرسند؛ اما نیروهای محور مرکزی – که صرفا از منطقه تحرک ممنوع عبور میکردند – با عزم راسخ خود ایالات متحده را وادار به عقبنشینی کردند. در واقع در اینجا، شهید سلیمانی هوشمندانه طرف آمریکایی را در موقعیتی قرار داد که اصل بقای پایگاه خود و حتی اصل وجود منطقه تحرک ممنوع را حفظ کنند؛ اما مساحت آن را به حدود یک چهارم برسانند و در مسیر پیشروی نیروهای مقاومت مانعتراشی نکنند. این نکته را میتوان مشابه تاکتیک قرار دادن مسیر خروج آبرومند در نبردهای شهری و کلاسیک تلقی کرد. در سطح کلان میتوان آن را «اراده قاطع در سطح راهبردی و انعطافپذیری در تاکتیکها» خواند.
* نتیجهگیری
عملیات بوکمال نشان داد که مفهوم «جنگ ارادهها» صرفاً یک سازه نظری در کتابهای دانشگاهی نیست، بلکه واقعیتی عینی در کف میدان است که میتواند نتایج جنگها را برخلاف توازن ریاضی قوا تغییر دهد. فرماندهی شهید سلیمانی در این عملیات، تجسم عملی نظریههای مدرن بازدارندگی بود؛ جایی که با ترکیب دقیق «جسارت تاکتیکی» و «محاسبه استراتژیک»، طرف مقابل را در دوراهی «جنگ نامطلوب» یا «پذیرش واقعیت» قرار داد و او را وادار به انتخاب گزینه دوم کرد.
در نهایت، این رویداد ثابت کرد که در خاورمیانه جدید، قدرت تنها از لولههای توپ خارج نمیشود؛ بلکه متعلق به بازیگری است که در «نبرد روایتها» و «جنگ عزمها»، تصویری شکستناپذیر و معتبر از اراده خود ترسیم کند.
علیرضا مجیدی – کارشناس و پژوهشگر مسائل خاورمیانه
پی نوشتها:
[1] در این متن، ما عملیات بوکمال را صرفا از این منظر بررسی میکنیم؛ اما طبیعی است که پرداختن از این منظر به معنای نفی دیگر ابعاد این عملیات نیست. نگارنده اعتقاد دارد این عملیات دست کم از ۵ منظر دارای اهمیت راهبردی بهسزایی است:
- 1) غلبه بر ایالات متحده در «جنگ ارادهها»
- 2) وقتشناسی مناسب برای عملیات: «فروپاشی داعش»
- 3) شبکهسازی منسجم؛ از «لبیک یا سلمان» تا «حیدریون»
- 4) بسترسازی برای کریدور تهران-مدیترانه؛ ذیل بحث «کریدورها به مثابه یکی از پایههای شکلگیری نظم منطقه»
[2] فرماندهی تسلیحات ترکیبی ارتش آمریکا (United States Army Combined Arms Command – USACAC)، مستقر در فورت لویونوُرث، نهاد محوری ارتش در توسعه و یکپارچهسازی دکترین، تربیت فرماندهان عالی (advances leader development) و آموزشهای رزمی است. این فرماندهی مسئول تبدیل «درسهای آموختهشده» از میدان نبرد به دکترین و برنامههای آموزشی استاندارد برای کل ارتش میباشد و به عنوان کارخانهی فکری و آموزشی نیروهای زمینی عمل میکند.