علاج، ایستادن وسط پرچم ایران است!
آقای چاووشی اینجا که تو ایستادهای و علمداری میکنی اینجا کاملاً وسط است؛ درست وسط پرچم ایران، یک جور وسط از جنس جغرافیایی که حاج قاسم در آن ایستاده بود و برای این تشبیه هم تیر زیاد خواهی خورد…
علمدار، همیشه یک سر و گردن بالاتر از بقیه سربازها به چشم میآید؛ در تیررس است. لشکر دشمن انگیزه مضاعفی دارد که علمدار را بزند! علمدار، بیش از هر سرباز دیگری تیر میخورد، خونی و خاکی میشود، زخم برمیدارد. شاید گمان کنید علم و علمدار برای همان زمان لشکرکشیهاست؛ اما اینطور نیست. این روزها اگر ساکت نباشی، اگر صدایت را، اعتقادت را، نگاهت را بالای سرت ببری، تو هم وسط یک میدان جنگ ناپیدا، یک علمداری!
آقای چاوشی! تو یک علم بردهای بالای سرت. یک علم بزرگ. نه امروز، نه با ساختن «حسبی الله» یا چند ماه پیش با خواند «علاج». تو سالهاست که توی استودیو، میان کلمه به کلمه شعرها و لابلای نوتهای موسیقی، علمداری میکنی. روی پرچمت هم یک نام نوشته شده است؛ «علی»! برای همین هم زیاد تیر میخوری، زیاد زخم برمیداری؛ و حتی شاید احساس میکنی که روحت ارباً اربا شده است. چون صدایت با نام «علی» گره خورده است.
همان کسی که بچههای کوفه از او کینه داشتند؛ چون معاویه دستور داده بود بزغالههای سفید و زیبایی را به کودکان بدهند و بگویند این هدیه معاویه است و بعد دستور داد بزغالهها را شبانه بدزدند و در کوچه و خیابان بگویند علی آنها را دزدید. علی که شبها کیسه نان و غذا جلوی در خانه مردم ناتوان میگذاشت، شده بود دزد بزغاله بچهها و مردم این را باور کرده بودند! مردم به راحتی دروغ را باور میکنند برای همین وقتی در مسجد کوفه شمشیر بر سرش زدند و خبرش در شهر پیچید، مردم مسخشده با دروغهای معاویه پرسیدند: «مگر علی نماز هم میخواند؟» تو به خاطر «عشق علی» هزینه میدهی آقای چاوشی!
حالا… همه با دو چشم روی سر و دو گوش چسبیده به صورتمان میبینیم و میشنویم که این روزها هرکسی جرات نمیکند جم بخورد یا جیک بزند. میبینیم که خیلی از آن «ابلیسزادگان پلید» حتی وجود نمیکنند لامپ اتاقشان را روشن کنند و بعد فریاد «جاوید» بزنند. تعارف نداریم؛ ما حتی میبینیم که هرکسی جسارت ندارد پرچم جمهوری اسلامی ایران را پشت پنجره اتاقش بچسباند؛ مبادا سنگی بینام و نشان به شیشهاش اصابت کند. اطرافمان پر شده از نانخورهایی که هنوز لقمه بیتالمال توی گلو و روی سفرهشان است، سکوت را انتخاب کردهاند یا در خوشبینانهترین حالت، چهار کلمه سرد و خنثی را به هم میدوزند و بیطرفانه مینویسند. فقط به این دلیل که کسی از آنها نخواسته در ازای نان، در ازای پول، طرف خود را انتخاب کنند، کسی سفارش نداده که طرفداری کنند، کسی قرارداد ننوشته که علمداری کنند.
بیطرفها، طوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب، یک عکس سیاه سفید از نقشه ایران میگذارند و یک هشتگ «نه به جنگ» یا «ایران آزاد» هم تنگش میچسبانند و ژست وطن دوستی هم میگیرند! اما آقا چاوشی، همه ما خوب میدانیم که اگر از تمامِ تمامیت این «وطن»، فقط و فقط یک نیمدایره از «واو» باقی بماند ککشان هم نمیگزد. سه حرفی آنها وطن نیست؛ نان است! سکوی کنسرت است؛ فهرست تیمهای ورزشی است؛ فحش نخوردن و برچسب نخوردن است؛ دردشان حتی خیلی پشیزتر از اینها، دردشان مثلا کم نشدن فالوور اینستاگرام است. میخواهند هزینه ندهند. حاضرند در خون دخترکان میناب و در خاک زنان زیر آوار، غوطهور شوند اما گوشه قبایشان به تیزی حرف یک مخالف گیر نکند.
اما آقای چاوشی؛ «ما زندهایم مثل امید»! چون هنوز هم در این معرکهای که هیچطرفش اماننامه ندارد، کسانی پیدا میشوند که قید نان و نام را زدهاند و بیخیال از اینکه آن طرف زورش بیشتر است یا این طرف فحشش کمتر، علَمِ افکارشان را بالای سرشان میبرند.
اینجا که تو ایستادهای و علمداری میکنی آقای خواننده؛ بله! اینجا کاملا «وسط» است… اما نه وسط مصاف ایرانی و ضد ایرانی، نه وسط نبرد مسلمان و ضدمسلمان، نه وسط میدان وطندار و وطن فروش. تو، وسط پرچم ایران ایستادهای. درست وسطش! زیر سایه الله. یک جور «وسط» از جنس جغرافیایی که حاج قاسم در آن ایستاده بود. برای این تشبیه هم تیر زیاد خواهی خورد، چون حاج قاسم هم یک علمدار بود و دشمن کسی که او را یاد علمدارهای قبلی بیندازد را سختتر و سنگینتر میزند. این جغرافیا که تو اسمش را وسط گذاشتهای جایی است که دلمان برای سربازی که در آتش زده بال و پر، و برای جوان معترضِ غرقشده در گرداب خبر، و برای کاسبی که به کاسبیاش خورده تبر، و برای دانشگاهی که از کلاسهایش اخراج شدند چند نفر و برای تمیز شدن خیابانها و کار مضاعف هر رفتگر، میسوزد و میسوزد و میسوزد.
و اگر اینجا ایستادن وسط است، کاش همه ایران وسطباز باشند. چون اینجا جغرافیای پیروزی است؛ اینجا مختصات علاج است. اینجا، حتما فردای پیروزی خواهد رسید، برای همه آنها که این روزها علمداری کردهاند و برای تو، آقای چاوشی، فردایی میرسد که اولین پنجره رو به آسمان را باز میکنی، یک چای تیره میریزی و یک سیگار روشن میکنی؛ بعد به این فکر میکنی که باید یک آهنگ شاد نصیب همه علمدارهای زمانه کنی، نصیب آنها که «وسط» میایستند، علم را بالای سر میبرند؛ زخم برمیدارند، تیر میخورند، در خاک میغلتند اما یک قدم از این «جغرافیای وسط» فاصله نمیگیرند.
ما زندهایم به امید؛ مثلا امید داریم فردای پیروزی، یک آهنگ دیگر، به موسیقیهای انگشتشمار شادت اضافه شود، آهنگی که ریتمش به انداره «تو هوای گرم بندر توی بازار خرمشهر» ممد حیات باشد و مفرح ذات! و محتوایش قربان صدقه رفتن برای دختری به نام «ایران»، دختری سبزهرو، با لباسی رنگارنگ، چهرهای جسور و گردنی برکشیده، بسیار خاکی و زخمی اما زیبا و خندان. اصلا همین حالا بخوانیم: «عینک ریبون اصلُم، هرچی دارُم مال تو، نفسم تویی تو ایران، همه دردات مال مو!»
نوشته: زینب رجایی