کوچ هیچی نگفت! فقط نشان داد!
در روایتی از محسن ذوالفقاری، قدرت «کوچ» در این است که بهجای گفتن، نشان میدهد؛ روایتی که با سادگی و صداقت، احساس و اندیشه را همزمان درگیر میکند.
قبل از اکران چشمبسته به دو سه نفر پیشنهاد دادم ببینند! حتی برایشان بلیت هم جور کردم! یکیشان تهدید کرد نکند بد باشد خدا خدا میکردم چیز خوبی از آب دربیاید و درآمد! الحمدالله!
کوچ را ندیدم! چشیدم! لمس کردم! با آن خندیدم و گریه کردم! رسوخ کرد در تمام سلولهای بدنم! داخلش همهچیز بود: صبر، رزق حلال، رفاقت، مقاومت، مداومت، صداقت، توکل، امید، تربیت و… . اما همه این مطالب را زورچوپان داخل حلق و ذهن مخاطب نکرد. یک کلمه از اینها نیاورد! نگفت! شعار نداد! قهرمانسازی الکی نکرد! همه را بهمان نشان داد! طوری که بعد از فیلم باحال خوب و فکرهای خوبخوب سالن سینما را میتوانستی ترک کنی!
همین که یک فیلمی در پایانش دوبار مورد تشویق قرار بگیرد یعنی در کار خودش موفق بوده است. همین که مردم از هر قشری، تا پایان تیتراژ بنشینند و سینما را ترک نکنند و حسهای مختلف را تجربه کنند خودش بسی مایه افتخار فیلم و کارگردانش است. دستمریزاد به محمد اسفندیاری و همه عواملش. این است قدرت والای مصاحبه و خاطرات شفاهی! کاش بعضی مدیران این فیلم را چندین بار ببینند و بیشتر بفهمند!
فقط نقطه اوج فیلم به نظر من نقش تربیتی معلمِ شخصیت اصلی است. معلمی که از بچهها مهره نساخت. انسان قالبیِ خاکبرسر نساخت! در چارجوبها نماند!(1) کتابِ شخصیتشناسی هر دانشآموز را میشناخت!(2) بچهها را بچه فرض نمیکرد. همه را باهم یکی نمیدانست! شخصیت برایشان قائل بود. تا آخرین لحظه که میخواست از روستا برود در دل بچهها امید کاشت. آخر فیلم هم همین معلم، گل نهایی را زد.
این فیلم قطعا خطاها و ایراداتی دارد که اهل فن باید به آن بپردازند اما از نگاه ما(یک مخاطب عام)، انگار قصه و شخصیت ظرفیت بیشتری داشت و با ریتم بالاتری میتوانست روایت بشود که آنطور که باید نشد. همچنین در نیمه دوم فیلم به بعد گویا نویسنده میخواهد همه مطالب را در فیلمنامه بگنجاند. همین باعث شده است کار کمی سطحی پیش برود. البته آنقدر توی ذوق نیست. آنقدر خوبیهایش به بدیهایش میچربد که همین دو نکته هم، آنچنان به چشم نمیآید.
پینوشت:
1. حتما آزادی را برای خودتان خیلی مطلوب مییابید. خیلی خوب؛ حالا آقایان و خانمها را ببریم سر کلاس: به این بچهها که در دوران شکوفایی استعدادها و شکل گیری شخصیت خویشتناند چقدر آزادی عنایت میفرمایید؟ اگر تاکنون به این بچههای عزیز و انسانهای آیندهساز، آزادی لازم را عنایت نفرمودهاید، چقدر به آنها ظلم و خیانت شده است؟ و به چه چیز آنها خیانت شده؟ به شخصیت انسانی آنها.
ای معلم باایمان آگاه و آزاد! به عنوان یک دوست و همفکر و همراهت خواهش میکنم، شما را به خدا در این کلاسها یک مشت انساننمایِ قالبیِ خاکبرسر نسازید. انسان بسازید، نه یک مشت انساننمایِ قالبیِ ابزاری.
و تو ای روحانی و ای عالم دینی! یا تو ای نویسنده و گوینده غیرمعمم! با گفتهها و نوشتههایت یک مشت موجود قالبی، یک مشت انساننمایی که به کارخانه بزرگ اجتماع سفارش دادهاند تا با فلان مدل به دنیا بیاید، با فلان مدل بیندیشد، با فلان مدل زندگی کند، و با فلان مدل بمیرد، تحویل آینده نده! آینده بشریت به انسان نیاز دارد؛ انسان برخوردار از شخصیت انسانی؛ انسانی که خود را بسازد و محیط خود را.
دوست ندارم دیگر معلم خود را «باغبان» بنامد. دوست ندارم دیگر معلم و مربی خود را «چوپان» تلقی کند. این کلمات مبتذل شایسته شأن معلم نیست. نه شایسته شأن او و نه شایسته شأن آنان که مسئول تعلیم و تربیت آنهاست. معلم و مربی برترین کمککار به انسانی است که در حال خودساختن است. (سيد محمد حسینی بهشتی، نقش آزادی در تربیت کودکان، ص۱۵۹)
2. آقای عزیز و خانم عزیز! هر یک از این بچهها که در یک کلاس با ایشان سروکار دارید، یک کتاب تازهنوشته هستند، مطالعه کنید این کتاب را، آن هم عجیب کتابی، کتاب تازه نوشتهای که روزبهروز بر صفحات جدیدش افزوده میشود. زیرا شخصیت انسان دینامیک و پویا و متحرک است کسی که با این کتاب سروکار دارد اگر بخواهد آگاهانه با او روبهرو بشود باید دائماً در حال مطالعه باشد. (سیدمحمدحسینیبهشتی، جاودانه تاریخ (گفتارها۲)، صص۱۴۹-۱۵۱)
نوشته:محسن ذواافقاری